آسمان پر ستاره

هذیان نوشته های یک منجم و شاید مهندس

آسمان پر ستاره

هذیان نوشته های یک منجم و شاید مهندس

آغوش پاییز

اینطور که تقویم میگه ۱۶ روز از شروع پاییز گذشته ولی اصلا اینطوری نبود !

همیشه با شروع یه فصل جدید وقتی میری بیرون یه حس جدید میاد سراغت یه حسی تو سه ماه قبل از اون تجربش نکرده بودی ! هر فصل حس خودشو داره فک کنم و هر سال یه حس جدید!! تا همین چند لحظه پیش اصلن انگار نه انگار که پاییزی وجود داره ! هر چند افکار عمومی و تقویم و خیلی چیزای دیگه این حس رو به پیش فرض مغز القا میکرد که پاییزه ولی خوب طبق قوانین فیزیک همیشه یه جریان مخالفی وجود داره ! خوب جریان مخالف من یه کم قوی تر بود ! اصولن ساز مخالف خیلی هم بد نیست ! 

اما ... 

همین چند لحظه پیش یه لحظه یه حسی بهم گفت که دفتر کتاب رو بیخیال شو و پنجره رو باز کن ! معمولا به حس های مختلف توجه نمیکنم ولی این دفعه قبول کردم و رفتم سراغ پنجره ! همین که بازش کردم یه لحظه حس کردم پاییز مثل یه مادر با دستای سردش داره گونه هام رو نوازش میده ! نمیدونم چه مدت اونجا ایستادم ولی دلم نمیخواست ترکش کنم ! یادم نمیاد چنین حسی رو قبلن تجربه کرده باشم واسه همین هم بود که فقط ایستادم و چشمام رو بستم دلم میخواست این نوازش همیشگی باشه ! 

دویدم ...

تو یه لحظه دویدم به سمت پله های و دو تا یکی اومدم پایین و دویدم به سمت حیاط ! مادرم باغچه به درخت نارنج که زیر بار میوه هاش قد خم کرده بود آب داده بود. همین که وارد حیاط شدم انگار همون دستای سرد منو در آغوش گرفتن و امسال بعد از ۱۶ روز از شروع پاییز با تمام وجود پاییز رو حس کردم ! پاییز من تازه شروع شد ! اون موقع انگار که تازه نفس کشیدن رو یاد گرفته باشم با شوق و ذوق تمام نفس کشیدم ، یه نفس عمیق ! چه عطر خوبی داشت پاییز ! عطر خاک نم خورده 

خیلی وقت بود این عطر رو فراموش کرده بودم 

  • حامد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی